خبرهای ویژه

» داستانک » تختی و زن دستفروش

تاریخ انتشار : ۱۳۹۸/۰۶/۰۴ - ۵:۲۶

 کد خبر: 13176
 8 بازدید

تختی و زن دستفروش

تو هوای سرد زمستون از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و … جلوش پهن بود، تختی رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید. تعجب کردم و پرسیدم: داداش واسه کی میخری؟ ما که تازه از حموم در […]

تو هوای سرد زمستون از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و … جلوش پهن بود، تختی رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید.

تعجب کردم و پرسیدم: داداش واسه کی میخری؟

ما که تازه از حموم در اومدی، اونم اینهمه گفت تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه.

پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ، برگشت تو حموم و صدا زد: نصرت اینارو بذار دم دست مردم و بگو صلواتیه.

خاطره‌ای از شادروان عباس زندی


برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.


دسته بندی : داستانک

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات

پنل اس ام اس