خبرهای ویژه

» داستانک » داستان پادشاه و وزیر عاقل

تاریخ انتشار : ۱۳۹۸/۰۶/۰۴ - ۶:۰۳

 کد خبر: 13218
 8 بازدید

داستان پادشاه و وزیر عاقل

پادشاهی را وزیری عاقل بود که از وزارت دست برداشت. پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست ؟ گفتند از وزارت دست برداشته و به عبادت خدا مشغول شده است. پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟ گفت از پنج سبب […]

پادشاهی را وزیری عاقل بود که از وزارت دست برداشت.

پادشاه از دگر وزیران پرسید وزیر عاقل کجاست ؟

گفتند از وزارت دست برداشته و به عبادت خدا مشغول شده است.

پادشاه نزد وزیر رفت و از او پرسید از من چه خطا دیده ای که وزارت را ترک کرده ای؟

گفت از پنج سبب : اول آنکه تو نشسته می‌بودی و من به حضور تو ایستاده

می‌ماندم اکنون بندگی خدایی می‌کنم که مرا دروقت نماز حکم به نشستن می‌کند.

دوم: آنکه طعام می‌خوردی و من نگاه می‌کردم ، اکنون رزاقی پیدا کرده‌ام که اونمی خورد و مرا می‌خوراند.

سوم: آنکه تو خواب می‌کردی و من پاسبانی می‌کردم اکنون خدای چنان است که هرگز نمی‌خوابد و مرا پاسبانی می‌کند.

چهارم آنکه می‌ترسیدم اگر تو بمیری مرا از دشمنان آسیب برسد ،اکنون خدای من چنان است که هرگز نخواهد مرد و مرا از دشمنان آسیب نخواهد رسید.

پنجم آنکه می‌ترسیدم اگر گناهی از من سرزند عفو نکنی، اکنون خدای من چنان رحیم است که هر روز صد گناه می‌کنم و او می بخشاید.


برچسب ها :
دسته بندی : داستانک

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات

پنل اس ام اس