خبرهای ویژه

» داستانک » من هیچ وقت گریه نمی کنم

تاریخ انتشار : ۱۳۹۸/۰۶/۰۶ - ۹:۰۶

 کد خبر: 14056
 130 بازدید

من هیچ وقت گریه نمی کنم

من هیچ وقت گریه نمی‌کنم چون اگر اشک می‌ریختم، آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می‌خورد… اما در مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم. حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه آمدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با […]

من هیچ وقت گریه نمی کنم

من هیچ وقت گریه نمی‌کنم چون اگر اشک می‌ریختم، آذربایجان شکست می‌خورد و اگر آذربایجان شکست بخورد، ایران زمین می‌خورد… اما در مشروطه دو بار آن هم در یک روز اشک ریختم.

حدود ۹ ماه بود که تحت فشار بودیم… بدون غذا. بدون لباس… از قرارگاه آمدم بیرون … چشمم به یک زن افتاد با یک بچه در بغلش. دیدم که بچه از بغل مادرش آمد پایین و چهار دست و پا رفت به طرف بوته علف… علف را از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها را خوردن… با خودم گفتم الان مادر بچه به من فحش می‌دهد و می‌گوید لعنت به ستارخان که ما را به این روز انداخته… اما مادر کودک آمد طرفش و بچه اش را بغل کرد و گفت: عیبی ندارد فرزندم… خاک می‌خوریم اما خاک نمی‌دهیم… آنجا بود که اشکم درآمد.”

 

منبع: برگرفته از کتاب «گلچین خاطرات ستارخان»


برچسب ها : , ,
دسته بندی : داستانک

دیدگاه بسته شده است.

تبلیغات

پنل اس ام اس

logo-samandehi